تصمیم خود را گرفت
این بهترین کار بود البته در نظر او
روسری اش را صاف کرد دستی به موهای طلایی رنگش کشید میخواست زیبا باشد مثل همیشه
سرگردان بود ولی تصمیم همین بود همین اتفاق...
باید میرفت باید به پایان بیاید این قصه
آرام و قرار نداشت "چه طولانی شده این مسیر کوتاه؟"
به ته مسیر که رسید قلبش ایستاد!
او دیگر همان آدم سابق نبود
آشناترین غریبه بود
حرف ها در دهان خشک شدند و...
قلبی در سینه ایستاد
و تصمیم ها تباه شدند
باید همین میشد
باید اتفاق می افتاد...
#آبان
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 22:29 توسط : آبان | دسته :
گاهی توی زندگی برای بدست آوردن یه نفر به هر دری میزنی
همه تلاش خودتو میکنی و میخوای بشی جوری که اون میخواد.
گاهی این حس تورو عوض میکنه همه معیارها و عقایدتو حتی! واین بدترین اتفاق ممکنه...بعضی آدما فقط از دور خوبن درست مثه یه سرابی که فقط از دور نما داره و وقتی میری نزدیکش میبینی فقط یه توهم بوده
گاهی باید از لاک این احساساتت بیرون بیای وخودتو نجات بدی و تموم کنی همه این حس های مسخره رو
حتی اگه خییییلی دیر باشه
مطمئنا ارزششو داره... ارزششو داره که خودتو نجات بدی از بند دوست داشتن کسایی که لیاقت محبتای تورو ندارن...
من خوشبختانه از این بند نجات پیدا کردم وخیییییییلی خوشحالم!
هرچند خییییلی دیره
برچسب:
نویسنده: مریم احمدپور
برچسب: تضاد,
نویسنده: مریم احمدپور
برچسب: دختر,
نویسنده: مریم احمدپور
برچسب: امید,
نویسنده: مریم احمدپور