خرید بک لینک
تصمیم خود را گرفت این بهترین کار بود البته در نظر او روسری اش را صاف کرد دستی به موهای طلایی رنگش کشید میخواست زیبا باشد مثل همیشه سرگردان بود ولی تصمیم همین بود همین اتفاق... باید میرفت باید به پایان بیاید این قصه آرام و قرار نداشت "چه طولانی شده این مسیر کوتاه؟" به ته مسیر که رسید قلبش ایستاد! او دیگر همان آدم سابق نبود آشناترین غریبه بود حرف ها در دهان خشک شدند و... قلبی در سینه ایستاد و تصمیم ها تباه شدند باید همین میشد باید اتفاق می افتاد... #آبان نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 22:29 توسط : آبان | دسته :

برچسب: آشنا,ترین,غریبه, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

دلم یک نفر را می خواهد تا مثل این روزها که آشفته ام ... که افکار توی سرم رژه میروند که مثل خوره افتاده اند به جان سلول های خاکستری ام و از کار انداختتشان مثل حالا که لحظه ای ذهن شلوغم آرام نمیگیرد "حتی لحظه ای!" یک نفر باشد که پناه ببرم به آغوش گرمش و چشمانم را ببندم برای یک ساعت دو ساعت یک روز برای ابد تا ابد سرم را روی سینه اش بگذارم وچشمانم را ببندم و فقط حرف بزنم و او فقط گوش دهد فقط دست نوازش بکشد روی موهای آشفته ام فقط بشنود و من همه را بگویم آنقدر بگویم تا ذهنم مثل خیابانی جارو کشیده شود آنقدر گریه کنم تا همه افکار با هر قطره اشک از چشمانم جاری شود یکی باید باشد یکی باید باشد برای

برچسب: یکی,باید,باشد, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

آمد نوبهار

طی شد هجر یار

مطرب نی بزن

ساقی می بیار...

در گلستان میگذشتم صبحدم

بوی یارم در مشام افتاد باز...

#گل_گاشتن

#حس_خوب

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 21:28 توسط : آبان | دسته :

برچسب: آمد,نوبهار, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

امسال تو را ...طور دیگریدوستت خواهم داشت ...به سلیقه ی تو لباس خواهم پوشید ...به سلیقه ی تو قدم خواهم برداشت ...آهنگ مورد علاقه ی تو را گوش خواهم داد ...به سلیقه ی تو زندگی خواهم کرد ...اصلا ...به سلیقه ی تو ...دوستت خواهم داشت ...آخکجاست این سال جدیدتا دوست داشتنم راتحویلت دهد ... سال از نو ...دوست داشتنت ازنو ... نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:31 توسط : آبان | دسته :

برچسب: یجور,دیگه, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

گاهی توی زندگی برای بدست آوردن یه نفر به هر دری میزنی همه تلاش خودتو میکنی و میخوای بشی جوری که اون میخواد. گاهی این حس تورو عوض میکنه همه معیارها و عقایدتو حتی! واین بدترین اتفاق ممکنه...بعضی آدما فقط از دور خوبن درست مثه یه سرابی که فقط از دور نما داره و وقتی میری نزدیکش میبینی فقط یه توهم بوده گاهی باید از لاک این احساساتت بیرون بیای وخودتو نجات بدی و تموم کنی همه این حس های مسخره رو حتی اگه خییییلی دیر باشه مطمئنا ارزششو داره... ارزششو داره که خودتو نجات بدی از بند دوست داشتن کسایی که لیاقت محبتای تورو ندارن... من خوشبختانه از این بند نجات پیدا کردم وخیییییییلی خوشحالم! هرچند خییییلی دیره

برچسب: باید,جایی,شروع,کرد, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

هر روز باهم حرف میزنیم... در مورد همه چیز!از طعم تلخ شکلاتی که اول صبح توی دهانم میگذارم گرفته تا لباس رهگذری که توی پیاده رو راه میرود و ما ازشیشه اتوبوس نگاهش میکنیم... حتی اگر هم نخواهم حرف بزنم او بیخیال نمیشود همیشه موضوع پیدا میکند برای بحث کردن... شرایط وموقعیت هم واژگانی نامفهوم برایش حساب میشوند ومثلا سر کلاس شیمی که دارم مسائل مولاریته را حل میکنم شروع میکند به غیبت و میگوید: _دیدی فلانی چی گفت؟ منظورش تو بودی هااا +خب که چی؟ _خب که چی؟واقعا که!ینی چی؟تاکی بی محلی؟ +خب مثلا من محل گذاشتم چیزی درست شد؟ _باید جوابشو میدادی!باید میگفتی... +بیخیال بذار ببینم خانوم چی میگه؟ و همیشه د

برچسب: نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

برچسب: آدم,نداشته, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

امروز سر کلاس انشا باید درمورد دو کلمه مخالف هم مینوشتیم مثل شب و روز سنگ وشیشه و ... همین که کاغذم را روی میز گذاشتم تا دوکلمه مخالف هم پیدا کنم به ذهنم رسید من و تو لحظه ای گیج شدم!چرا؟ چرا من و تو به ذهنم آمد؟ نیم ساعت به کاغذ نگاه کردم وبه این فکر میکردم چرا نه؟ مگر این دو کلمه مخالف هم نیستند؟ شاید از لحاظ معنا نه! ولی از نظر مفهوم... زمین تا آسمان باهم فرق دارند من یک آدمم که برای بودن با تو همه کار کردم ولی تو... من برای خوب کردن حالت از خوشحالی خودم گذشتم اما تو... من برای موفقیت تو از وقتم گذشتم اما تو... روزهایی که برای تو مهم بود من زودتر از خودت از خواب بیدار شدم و دلنگران به اتفا

برچسب: تضاد, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

میدانیولادت حضرت معصومه (س) را به مناسبت روز من، روزدختر آنهم به برکت تقویمتبریک میگویند و شاید یک بوسه و بغل و یک هدیه هم نصیبم کنند و تمام! نه که کادوها ارزششان کم باشد یا آغوش ها و بوسه هایشان برام ارزشمندنباشد ها؛ نه! من فقط بجای اینکار ها تنها میخواهم 24 ساعت از 365 روز سال را برای خودم باشم! میخواهم برای 24ساعت هم که شده از شر چشم های درنده و زبانهای گزنده در امان باشم و بفهمم چه حسی دارد باد موهای مرا لمس کند! تنها میخواهم بدون ترس از نگاه هایی که سرتاسر هوس است ناخن هایم را لاک بزنم و دلم ضعف برود برای زیبایی هایی که شاید هیچوقت درکشان نکرده ام! میخواهم در استادیوم بازی مورد علاقه ام ر

برچسب: دختر, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

همیشه باید چیزی باشددر زندگی تا ترغیبت کند برای ادامه دادن برای دوباره نفس کشیدن دوباره زندگی کردن چیزی که وقتی اتفاق می افتد لبخند بزنی و بگویی :انگار زندگی هنوز جریان دارد یک حس شروع در انفوان روح وقلبت غلغلکت بدهد و دلت بخواهد لباس بپوشی و از خانه بیرون بزنی در پیاده رو قدم بزنی مردم را نگاه کنی برای بچه ها چشمک بزنی و شکلک در بیاوری باید چیزی باشد تا هلت بدهد به سوی زندگی چیزی که از لاک سکوت و راکد بودنت بیرون بیایی و از نو نفس بکشی حالا مهم نیست که آن اتفاق حتما چه چیزی باشد! حتما که نباید آن اتفاق خرع عادت کند و تورا منقلب کند جانم!! گاهی صبح که از خواب بیدار میشوی و به تقویم رومیزی ت

برچسب: امید, نویسنده: مریم احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:31

صفحه بندی